سيد محمد باقر برقعى

51

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

شوكران عشق خوب شد كه زود رفت حرف ديگرى نزد * بر دل شكسته‌ام ، باز خنجرى نزد بىكسى و خستگى ، انتظار و انتظار * غير غم به خانه‌ام هيچ‌كس سرى نزد روح من كه بار داد ، سبز شد جوانه زد * غير شوكران عشق ، هيچ ساغرى نزد آسمان غربتم بىپرنده مانده است * سايهء كبوترى بر سرم پرى نزد عشق را به من سپرد حرف آخرى نداشت * ماند و يك نگاه كرد حرف ديگرى نزد دريغ و درد ميان باغ چرا شاخهء جوانى نيست * درخت دست تبر شد كه باغبانى نيست دريغ و درد خدا را كه قحط سالى شد * و سفره‌ها همه خاليست قرص نانى نيست تمام خرمن ما نيمه‌شب به يغما رفت * به اعتراض در اينجا مگر زبانى نيست دوباره گله در اين دشت پرسه خواهد زد ؟ * نواى خستهء نى ، هىهى شبانى نيست لبان خاك ترك خورده از عطش اينجا * ميان دشت چرا چشمهء روانى نيست آدمكهاى سنگى شب تا سحر گريه كردم شايد كه باران بيايد * ترسم بميرند گلها فصل زمستان بيايد من قصد افلاك دارم آنجا كه غير از خدا نيست * اى كاش دنبالم اين دل تا خط پايان بيايد چشمان يعقوب خشكيد مانند گل روى شاخه * در انتظار نسيمى تا سوى كنعان بيايد ظلمت گرفته شبم را در آسمان زهره‌اى نيست * دست دعايم بلند است تا ماه تابان بيايد